X
تبلیغات
بسیج دانشجویی دانشگاه ابرار
بسیج دانشجویی دانشگاه ابرار
 
به وبلاگ بسیج دانشجویی ابرار خوش آمدید
لوگوی ما
بسيج دانشجويي دانشگاه ابرار

لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

این وبلاگ  تبدیل به سایت شد به آدرس زیر مراجعه کنید.


abraruni.bso.ir


[ شانزدهم فروردین 1393 ] [ 17:51 ] [ م.وفایی ]


از دوستان علاقه مند به شرکت در کلاسهای #C

دعوت میشه تا اطلاعات خودشون رو به آدرس زیر ارسال کنند

تا در صورت رسیدن به حد نصاب  تاریخ و هزینه کلاسها همینجا به اطلاع دوستان برسه

این کلاسها در مهرماه در محل دانشگاه و توسط خانم نیلوفر سعیدی برگزار خواهد شد

ثبت اطلاعات


[ بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 13:11 ] [ فدایی رهبر ]


 روز مرگم اشک را پیدا کنید، روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید روی قبرم لاله را پرپر کنید
خانه را وقف نیلوفر کنید پیکرم را غرق در شبنم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید، بعد مرگم خنده را سر کنید
رفتنم را ای دوستان باور کنید.



خانم فهمی فوت پددر بزگوار را از طرف خود و دوستان تسلیت عرض می کنم انشالله غم آخر باشه.

شادی اموات...فاتحه صلوات




[ نوزدهم فروردین 1393 ] [ 11:42 ] [ bahra ]
 مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
 
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
 مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
 او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش راعوض کرد و راهی خانه خدا شد.
 در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
 در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
 بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از
 رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افرادخانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان راخواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.


[ بیست و سوم شهریور 1392 ] [ 18:40 ] [ ف.جعفری ]
امام صادق علیه السلام است که می فرمایند: قِيلَ لِلصَّادِقِ (ع) عَلَى مَا ذَا بَنَيْتَ‏ أَمْرَكَ فَقَالَ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلِمْتُ أَنَّ عَمَلِي لَا يَعْمَلُهُ غَيْرِي فَاجْتَهَدْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاسْتَحْيَيْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي‏ لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي فَاطْمَأْنَنْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ آخِرَ أَمْرِي الْمَوْتُ فَاسْتَعْدَدْتُ. به حضرت صادق (ع) عرض كردند كار خود را بر چه چيز بنا كرده‏اى؟ فرمود بر چهار چيز: 1- فهميدم كه عمل مرا ديگرى انجام نمي دهد. پس به كوشش پرداختم. 2- دانستم كه خداوند بر حال من اطلاع دارد خجالت كشيدم. 3- فهميدم روزى مرا ديگرى نخواهد خورد آرامش يافتم. 4- و دانستم بالاخره بسوى مرگ مي روم به همين جهت آماده آن شدم. پی نوشت ها: 1. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ دوم، 1403 ق. 2. وسائل‏الشيعة، ج 21، ص477، باب استحباب تعليم الأولادhttp://www.com928.blogfa.com/
[ بیست و سوم شهریور 1392 ] [ 18:37 ] [ ف.جعفری ]



مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان،  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد  :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل
بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار آمده.

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود.  بازی ما یه قل دو
قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی
حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم : مامان من اینو
دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛بیست و خورده
ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و
مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون.یعنی اون می رفت ، می
گفتم : اقا منو نمی بری ؟ می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون .

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :آخ دلم می خواست
عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه
بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت حسرت به
دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی
که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید.

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های
حاجی قد همه هیکل من بود ، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟ گفت : هیس ،
دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم.

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی
نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد.
آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش.
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی.
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون، اینقدر به همه هیس نگید . بزار حرف
بزنن . بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از "هیس "خوشش نمی
یاد

بيايم حرف هم را باگوش دل گوش بديم❤


[ هجدهم شهریور 1392 ] [ 10:54 ] [ ف.جعفری ]
کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت
دریا دزد است،

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت
دریا سخاوتمند است

موج دریا آمد و جملات را در خود محو کرد
و این پیام را به جا گذاشت،

برداشت دیگران را در وسعت خویش حل کنید.


برچسب‌ها: دل, دریایی
[ بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 14:57 ] [ ف.جعفری ]
وقتی باختم، “مسیر” را یافتم؛

در بزرگراه زندگی همواره راهت، “راحت” نخواهد بود.

هر چاله ای، “چاره ای” به تو می آموزد.

دوباره فکر کن، فرصت ها “دو بار” تکرار نمی شوند.

پس به خاطر داشته باش برای جلوگیری از پس رفت،“باید رفت


برچسب‌ها: راه, یافته
[ بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 14:48 ] [ ف.جعفری ]
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست هیچکس سوار بر اسب نیست هیچکس در حال تعظیم نیست...
در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
این ادب اصیلمان است:
نجابت...قدرت...احترام...مهربانی...خوشرویی...
هم وطن ایرانی من ، ایرانی بمان...


[ هفدهم مرداد 1392 ] [ 13:11 ] [ ف.جعفری ]
زندگی
زندگی خوردن و خوابیدن نیست انتظار و هراس و دیدن و نادیدن نیست
زندگی چون گل سرخی است پر از خوار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باش اگر گل چیدیدم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.
دکتر علی شریعتی



برچسب‌ها: زندگی
[ هفدهم مرداد 1392 ] [ 12:34 ] [ ف.جعفری ]
" فقط مردها غیرت ندارند "...
باورکن زنها هم رگ غیرتی دارند...
که اگر گل کند ....!
همه ی مردانگی ات زیر سوال میرود ...!!!



برچسب‌ها: مردانگی
[ پانزدهم مرداد 1392 ] [ 21:31 ] [ ف.جعفری ]
بیاید قرار بذاریم از امروز توی یه دفتر گناهمون و بنویسیم و سعی کنیم هر هفته کمتر از هفته قبل بشه....

مثل قدیمیه:از تو حرکت از من برکت......

بسم الله...........


[ دهم مرداد 1392 ] [ 6:14 ] [ ف.جعفری ]


برچسب‌ها: زندگی
[ نهم مرداد 1392 ] [ 17:7 ] [ ف.جعفری ]

[ نهم مرداد 1392 ] [ 17:6 ] [ ف.جعفری ]


برچسب‌ها: فرصت
[ نهم مرداد 1392 ] [ 17:5 ] [ ف.جعفری ]

[ نهم مرداد 1392 ] [ 17:4 ] [ ف.جعفری ]
 

 

بیا ای دل بنالیم و بگرییم / هوای کوفه بوی درد دارد...


قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد/ ایمان به جز ازعشق علی پایه ندارد/ گفتم بروم سایه لطفش بنشینم/ گفتا که علی نور بود سایه ندارد ./

اخلاق مداری و امانت مداری؛برگرفته شده از:arzeshi.blog.ir

 

 


[ هشتم مرداد 1392 ] [ 23:4 ] [ ف.جعفری ]
دانشجویی به استادش گفت : استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم .
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم . 
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید ! 


تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید !



[ هشتم مرداد 1392 ] [ 22:58 ] [ ف.جعفری ]
ﺧــــــﺪﺍﻳـــــﺎ...
ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ؟
ﺑﺮﺍﯼِ ﮔﻔﺘﻦ ! ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭمﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﺷﻨیدن ِ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼِ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﯿﺎﺭ. .
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻢ و 
ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ :ﻣﮕﺮ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻐﺾﮐﻨﯽ. .
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧﺪﺍﯾﺎ ؟ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﺟﺎﻥِ ﺩﻟﻢ. .
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾﯽ ؟ﺗــــﻤــــﻨــــﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

خدایا....
ماه مهربانی و عشقت شروع شد ماهی که خودت گفتی مال خودمه.
ماهی که درهای رحمتترو باز کردی و درهای جهنمت رو بستی
ماهی که در آن قران نازل کردی (
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ)
ماهی که شبهای قدر توش قرار داره و سرنوشت یک ساله ما توش رقم میخوره (
وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ)
ماهی که هر ثانیه اش  به هزار ماه با ارزشترهستش (
لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ)
ماهی که فرشته ها به زمین میان به دستور تو (
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ)
ماهی که همش خیرو برکتو صلح و سلامو دوستی هستش (
سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ)

خوشا به حال اونایی که دسته پر اومدن به مهمونیت خدا. وای به حال من که نه تنها با دسته خالی اومدم بلکه کوله بار گناهمم روش بستمو اوردم.وای برتو ناصر وای بر تو.چرا مواظب نبودی؟ چرا بنده خوبی نبودی؟ چرا گناه کردی؟ چرا با کارات خدا و خلق خداروناراحت کردی؟ قرارمون این بود؟خراب کردی خراب.
بعد انتظار داری خدا حرفاتو بشنوه؟ دعاهاتو مستجاب کنه؟ ناصر یه رنگ نیستی . یجور نیستی .روی یک خط راست حرکت نمیکنی.با این وضع نمیشه.نمیشه هم با خدا باشی و هم بی خدا.نمیشه هم ذکر خدا بگی و هم گناه کنی . 
بعد انتظار فرج هم داری؟ انتظار دیدن اقارو هم داری؟ نمیشه ناصر نمیشه

حال که اینطور شدخدایا !
در این دنیای وانفسا ! خودم را به تو و دریای بی کران رحمتت می سپارم ! 
خدایا ! تویی که بر همه چیز قادری ! و تویی ارحم الراحمینی !
پس من تو را به تو و قدرت و رحمت بی حد و حسابت قسم می دهم ! که پناهم باشی بیش از پیش ! ....
تکیه گاهم باشی بیش از پیش !....
مواظب و هدایتگرم باشی
بیش از پیش !...
الهی و ربی من لی غیرک ؟!...
من به رحمت و قدرت تو ای مهربان بی کران ایمان و یقین دارم !
تو را سپاس ای خدای مهربانم ! برای همه ی آنچه که به من عطا کرده ای و می کنی ای بخشنده ی مهربان من !...


من امشب دستها را برده ام بالا سپردم دل به آن والا و از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم نمی دانم چه میخواهی ولی امشب برای تو برای قلب زیبایت برای آرزوهایت به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبردارد و در قلبم یقین دارم دعاهایم اثر دارد .

[ هشتم مرداد 1392 ] [ 22:49 ] [ ف.جعفری ]
شنیدم بیمار ها شفا داده ای
بیمارى هاى لاعلاج 
شنیدم بیماران هر چه نا امیدتر ،هر چه بى پناه تر،شما رئوف تر،مهربان تر بهشان مأوا داده اى...

چندى است دلم بد جور بیمار است، به در هر كجا رفتم راهم ندادند ، ردم كردند
خودتان كه دیدید 
چند سالى است دلم معتاد به گناه است...
شنیدم بیماران سر از حرم تو در مى آورند
دست به پنجره فولاد شما مى كشند و شفا مى گیرند
نه پایم به حرم مى رسد 
نه دست كوتاهم به پنجره فولادتان




آقا...
دلم سخت بیمار است...
شفا مى دهى به اذن خدا؟؟؟


راستی اقا میگویند پنجره فولادت برات کربلا میدهد..!!! تو که میدانی خواسته ام را 
راستش یادت باشد قرار گذاشته بودیم آخر ، کی نوبت من هم میرسه؟؟؟





برچسب‌ها: پنجره فولاد
[ هشتم مرداد 1392 ] [ 22:46 ] [ ف.جعفری ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

چه قدر آرامش بخشه:
«یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی»

دوستان نظرات زیباتون رو از ما دریغ نکنید.